برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
بر فراز آسمان
از بازار اواینو تا مسجد حدود بیست دقیقه پیاده روی بود. کم کم داشت صدای همراه تنبلم که با اصرار من متقاعد شده بود همراهم بیاید در می آمد. نزدیک ظهر بود که رسیدیم درب ورودی مسجد. منارۀ بلند و تنهای مسجد کنار ساختمان اصلی خودنمایی می کرد.
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
رولکس و کاخ پادشاه
دامن گل گلی و مقنعۀ تنگ را در آوردم و از مسجد زدیم بیرون. پنج شش دقیقه که پیاده رفتیم سامانتا کنار اجاقی زغالی ایستاد. منظورش از غذای معروف اوگاندا همین بود که می دیدم. مرد جوانی که به نظر می رسید نوزده بیست سالش بیشتر نیست عرق ری
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
غذای محلی اوگاندا
خانۀ ما کمی آن طرف تر از محله ایست به نام "کابالاگالا" که مرکز بار و کازینو و غذاهای کنار خیابانی است. شب ها هم محل تردد خانم های به قول ایرانی ها "خوش نام" است که از ده شب به بعد آفتابی می شوند. بارها پر می شود از آدم های سرگردان
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
کمتر از یک ماه دیگر از این سرزمین اسرار آمیز می روم و گمانم سفر به آبشار های سیپی آخرین سفری بود که در اوگاندا داشتم. تصمیم گرفتیم پیش از رفتن از این کشور، سفر به مرز کنیا و آبشارهایی را که شنیده بودم معابد بسیاری اطرافش هست تجربه کنیم. این بار به
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی
پس از سه سال باید از همۀ چیزهایی که خرد خرد ساخته بودم دل می کندم، از دوستی ها، از گل و گیاه ها، از باغی که آن همه برای زیباتر شدنش زحمت کشیده بودیم، از آرامش عجیبی که تمام وجودم را انباشته بود و دست آخر از گربه هایم. دائم به خودم می گفتم تا نرفتم ب
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی